امشب یک ایمیل به دستم رسید از دوستی که هنوز خیلی خوب نمی شناسمش.
مادرش آلمانی و پدرش ایرانییه. از پدرش نوشته بود که خیلی مریضه و در
بیمارستانه. از سکته های هر چند سال یکبار پدرش و عمل جراحی و ... نوشته
بود. خیلی ناراحت کننده بود ولی از همه بیشتر این جمله من رو تحت تاثیر
قرار داد: چند سال پیش که پدرم برای یک ماه به ایران رفت و دید هیچی مثل
سابق نیست دلسرد برگشت و این سفر نزدیک بود واقعا بکشدش. او در حسرت سرزمینیه که دیگه وجود نداره.
این بلا سر خیلی از ما ایرانیها اومده. دلمون تنگ خاطراتمونه، تنگ کوچه و خیابونهاست، حتی دلمون برای بقال سر کوچه تنگ می شه تا چه برسه به فامیل و دوست و آشنا. وقتی برمی گردیم یک دفعه می بینیم همه چی عوض شده. حتی در عرض دو سه سال خیلی چیزها تغییر می کنند، حالا فکر کنید چه فشاری میاد به اونهایی که بعد از بیست سال برمی گردند.
یکی از خصوصیات غربت هم اینه که آدم شروع میکنه به رومانتیک کردن وطن. همه ی سختی ها و چیزهایی که آدم یک عمر به خاطرشون حرص و جوش خورده و بهشون فحش و لعنت فرستاده یادش میره، ولی یک دفعه بوی نون سنگک یادش میاد!!! ( راستی من بالاخره نفهمیدم چرا اینجا همه چی هست الا نون سنگک! بابا هموطنان عزیز که رستوران و قنادی ایرانی و نون لواش می زنید، این یک قلم رو هم یک جوری راه بندازید دیگه!!!) جالب اینکه وقتی آدم میره ایران میبینه که اونجا اصلا هیچکس دیگه نون سنگک نمی خوره! همه نون ماشینی می گیرن! اصلا کی می تونه پاشه بره تو صف وایسه؟؟؟
خلاصه این چیزها همه باعث میشن که آدم حسابی سردرگم بشه. حالا اگر فامیل و دوستها هم با آدم مثل یک خارجی از همه جا بی خبر رفتار کنند که دیگه واویلا. چه اشکها که من نریختم فقط چون یک دوستی به شوخی به من گفت وطن فروش یا خائن یا یک همچین چیزی...
چند وقت پیش یک بازی وبلاگی شروع شده بود دربارهء وطن. چه مطالب قشنگی هم نوشته شد. حالا که تموم شده ولی من تا همین حد خودم رو نخود آش کنم که من نمی خواهم وطنم جایی باشه که مردمش با چای برای تماشای سنگسار برن قبرستون:
http://shahrvandemroz.blogfa.com/post-74.aspx
http://www.zanan.co.ir/social/001027.html
این بلا سر خیلی از ما ایرانیها اومده. دلمون تنگ خاطراتمونه، تنگ کوچه و خیابونهاست، حتی دلمون برای بقال سر کوچه تنگ می شه تا چه برسه به فامیل و دوست و آشنا. وقتی برمی گردیم یک دفعه می بینیم همه چی عوض شده. حتی در عرض دو سه سال خیلی چیزها تغییر می کنند، حالا فکر کنید چه فشاری میاد به اونهایی که بعد از بیست سال برمی گردند.
یکی از خصوصیات غربت هم اینه که آدم شروع میکنه به رومانتیک کردن وطن. همه ی سختی ها و چیزهایی که آدم یک عمر به خاطرشون حرص و جوش خورده و بهشون فحش و لعنت فرستاده یادش میره، ولی یک دفعه بوی نون سنگک یادش میاد!!! ( راستی من بالاخره نفهمیدم چرا اینجا همه چی هست الا نون سنگک! بابا هموطنان عزیز که رستوران و قنادی ایرانی و نون لواش می زنید، این یک قلم رو هم یک جوری راه بندازید دیگه!!!) جالب اینکه وقتی آدم میره ایران میبینه که اونجا اصلا هیچکس دیگه نون سنگک نمی خوره! همه نون ماشینی می گیرن! اصلا کی می تونه پاشه بره تو صف وایسه؟؟؟
خلاصه این چیزها همه باعث میشن که آدم حسابی سردرگم بشه. حالا اگر فامیل و دوستها هم با آدم مثل یک خارجی از همه جا بی خبر رفتار کنند که دیگه واویلا. چه اشکها که من نریختم فقط چون یک دوستی به شوخی به من گفت وطن فروش یا خائن یا یک همچین چیزی...
چند وقت پیش یک بازی وبلاگی شروع شده بود دربارهء وطن. چه مطالب قشنگی هم نوشته شد. حالا که تموم شده ولی من تا همین حد خودم رو نخود آش کنم که من نمی خواهم وطنم جایی باشه که مردمش با چای برای تماشای سنگسار برن قبرستون:
http://shahrvandemroz.blogfa.com/post-74.aspx
http://www.zanan.co.ir/social/001027.html
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 23:40  توسط خانومچه
|
