۱. امروز توی بانک یک صفی بود که بیا و ببین. یک پیرزنی پشت سر من ایستاده بود. ۷۵ یا۸۰ سال را شیرین داشت. ازم پرسید فقط یک باجه بازه؟ گفتم نه دو تا ولی بازم کمه. چون فکر کردم ایستادن براش سخته گفتم اگر می خواهیید بنشینید، من جاتون رو نگه می دارم. چونه اش را بالا گرفت و با صدایی مهربان ولی محکم گفت: متشکرم ولی من می تونم بایستم! فهمیدم بهش بر خورده، اومدم درستش کنم، گفتم: من خودم هم اگر می شد، ترجیح می دادم بنشینم. (مثلا خواستم بگم که به پیری و جوانی نیست!) پیرزنه برگشت گفت: خوب شما بشینید، من جاتون را نگه می دارم! مردم از خنده! خیلی ازش خوشم اومد. البته من همیشه از دست این پیرزن پیرمردهای آلمانی حرصم می گرفت که مثلا اگر آدم تو اتوبوس پا می شد و می خواست جاشو بده بهشون قبول که نمی کردن هیچ، بهشون بر هم می خورد! با خودم می گفتم آخه این چه فرهنگییه که آدم نه کمک می کنه نه کمک می گیره! ولی موضوع چیز دیگه ایست و اونهم اینکه اینها مغرورند و نمی خواهند کسی بهشون ترحم کنه، اصلا ترحم هم نه، میگه خودم می تونم! توانستن مهمه! اینجا آدم پیرزن ها و پییرمردهایی را می بینه که به زور راه میرن ولی خودشون میرن و خریدشون رو می کنند. نمی خواهند به کسی متکی باشند جز به خودشون.
۲. این موضوع بالا من رو یاد اتوبوس سواری در ایران انداخت. بچه که بودم با مامانم سوار اتوبوس که می شدیم اگر جا بود، مامانم من رو مینشوند روی یک صندلی جدا بغل دست خودش. حالا من همین الانش هم که مثلا بزرگ شدم یک ذره جا بیشتر نمیگیرم تا چه برسه به اون موقع! ولی وای به حال کسی بود که جسارت می کرد و می گفت دختر جان می شه من هم کنارت بشینم؟ یا خانوم میشه بچتون رو روی پاتون بنشونید؟ وای وای! مامانم شروع می کرد براش از حقوق کودکان سخنرانی کردن و از احترام گذاشتن به کودکان و مگه دیگه کسی می تونست جلوشو بگیره؟ عجب ماجرایی بود! من کلی هم از خجالت آب می شدم!
الان فکر می کنم کار درستی نبود. احترام کودکان سر جاش ولی با اون وضع اتوبوس های ایران بد نبود یک کمی هم رعایت احوال مردم رو می کردیم. البته من که اون وقتها حق حرف زدن و اظهار نظر در این موارد رو نداشتم! لابد مامانم می گفت: حقوق کودکان سر جاش ولی دیگه شورش رو که نباید در آورد!
۲. این موضوع بالا من رو یاد اتوبوس سواری در ایران انداخت. بچه که بودم با مامانم سوار اتوبوس که می شدیم اگر جا بود، مامانم من رو مینشوند روی یک صندلی جدا بغل دست خودش. حالا من همین الانش هم که مثلا بزرگ شدم یک ذره جا بیشتر نمیگیرم تا چه برسه به اون موقع! ولی وای به حال کسی بود که جسارت می کرد و می گفت دختر جان می شه من هم کنارت بشینم؟ یا خانوم میشه بچتون رو روی پاتون بنشونید؟ وای وای! مامانم شروع می کرد براش از حقوق کودکان سخنرانی کردن و از احترام گذاشتن به کودکان و مگه دیگه کسی می تونست جلوشو بگیره؟ عجب ماجرایی بود! من کلی هم از خجالت آب می شدم!
الان فکر می کنم کار درستی نبود. احترام کودکان سر جاش ولی با اون وضع اتوبوس های ایران بد نبود یک کمی هم رعایت احوال مردم رو می کردیم. البته من که اون وقتها حق حرف زدن و اظهار نظر در این موارد رو نداشتم! لابد مامانم می گفت: حقوق کودکان سر جاش ولی دیگه شورش رو که نباید در آورد!
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 19:24  توسط خانومچه
|
