۱. خیلی از دست بلاگفا عصبانیم!خیلی! امروز عصر بعد عمری تونستم بشینم و کلی بنویسم. بیشتر از دو ساعت نوشتم. تایپ کردن به فارسی هنوز خیلی برام سخته. ولی وقتی خواستم مطلب رو بفرستم، پاک شد! به همین راحتی! منم نشستم و یک فصل گریه کردم! بیشتر از سهل انگاری خودم حرصم گرفت. حالا تصمیم دارم دوباره همون مطالب رو بنویسم. وگرنه دیوونه می شم.
۲. چند روز پیش داشتم به دوستی ها، رابطه ها و جدایی ها فکر می کردم. به اینکه آدم عاشق می شه، دوست می شه، کلی احساس و وقت و انرژی می گذاره، تو شادی ها و غصه ها و نگرانی های هم شریک می شه و ... بعد یک روز، شاید بعد از ماه ها یا حتی سال ها یکی به اون یکی می گه: ما به درد هم نمی خوریم. حسابی آدم درب و داغون می شه! یک مدت انگار آدم خودش نیست. زیاد هم فرقی نداره که خودش جدایی رو خواسته باشه یا ازش جدا شده باشند. هر دوش سخته، فقط نوع سختیش فرق داره.
بعد یک روز آدم می بینه داره به یکی دیگه فکر می کنه. حالا یک اسم دیگه اس که وقتی روی صفحه تلفن می افته آدم ذوق می کنه. یک آدرس ایمیل دیگه است که دیدنش باعث می شه نیش آدم تا بنا گوش باز بشه! خلاصه همون حکایت های قدیمی ولی با یک نفر دیگه. و شاید یک جدایی دیگه در پیش باشه...
به این چیزها فکر می کردم و به این که پیدا کردن یک شریک زندگی (دارم می گم شریک زندگی نه شوهر! یا زن) چه سخته. یک آن به ذهنم اومد که شاید این مدل ازدواج سنتی ایرانی اونقدرها هم بد نیست. تکلیفشون روشنه و مثل ما گ...گیجه نمی گیرند! و همون لحظه هم از خودم بدم اومد. مگر خودم کم دیدم و کم شنیدم که دخترها و پسرها مجبور می شن از عشقشون جدا بشن زیر فشار خانواده؟ مگر کم هستن جوانهایی که راه بی بازگشت خودکشی رو انتخاب می کنن؟ و مگر روزنامه ها کم می نویسن از همسر کشی؟
ای کاش همه این آزادی و حق انتخاب رو داشتند. متاسفانه در ایران (و خیلی کشورهای دیگه) داشتن حق انتخاب حتی در مورد خصوصی ترین بخش های زندگی چیز مسلمی نیست.
۳. یک نفر هست که هم به من نزدیکه و هم خیلی ازم دوره. دور چون گاهی در ساده ترین مسایل روزمره حرف همدیگر رو نمی فهمیم. اسمشو می گذارم مادام ایکس. چند وقت پیش مادام ایکس برام از یک مهمونی ایرانی تعریف می کرد که دو آقا، یکی ترک و یکی لر هم در آنجا حضور داشته اند. تازه مثلا دوست هم هستند. آقای لر کلی بد گویی می کنه از ترک ها تا بالاخره مادام ایکس بر می گرده و آقا رو می شونه سر جاش که: من اگر ترک بودم الان کلی بهم بر خورده بود. حالا ایشون (منظور آقای ترک است) نجیبه و چیزی نمی گه ولی بهتره شما احترام خودتون رو نگه دارید.
تا اینجا می شه به مادام ایکس و شهامتش تبریک گفت و از کنار این مورد هم رد شد که نیازی نیست متعلق به نژاد ( وای که چقدر از این کلمه بیزارم!) یا گروه خاصی بود تا در برابر چنین مزخرفاتی عکس العمل نشان داد. ولی از اینجا به بعد تازه موضوع جالب می شه. مادام ایکس در ادامه حرفش به من تمام رشته ها رو پنبه کرد و گفت: می دونی که فلانی لره! انگار بگه که: خوب تعجبی نداره که همچین رفتاری داره!
وقتی به مادام گفتم که خودش داره دقیقا همون رفتاری رو تکرار می کنه که بهش اعتراض کرده گفت: من که اینو جلوش نمی گم!
من هم هاج و واج موندم که چی بگم!
نژاد پرستی حال من رو بهم می زنه، حالا هر نوعش که می خواد باشه! نمی دونم اگر ما ایرانی ها این نژاد آریا رو نداشتیم که هی نشخوارش کنیم چیکار می کردیم! کی می خوایم بفهمیم که تاریخ مصرف این حرفها سالهاست که گذشته؟ چه می دونم، لابد نژاد برتر نیازی به مطالعه و تحقیق نداره!!!
۴. هنوز کلی حرف دارم ولی چشام دارن بابا قوری می شن! شب بخیر!
۲. چند روز پیش داشتم به دوستی ها، رابطه ها و جدایی ها فکر می کردم. به اینکه آدم عاشق می شه، دوست می شه، کلی احساس و وقت و انرژی می گذاره، تو شادی ها و غصه ها و نگرانی های هم شریک می شه و ... بعد یک روز، شاید بعد از ماه ها یا حتی سال ها یکی به اون یکی می گه: ما به درد هم نمی خوریم. حسابی آدم درب و داغون می شه! یک مدت انگار آدم خودش نیست. زیاد هم فرقی نداره که خودش جدایی رو خواسته باشه یا ازش جدا شده باشند. هر دوش سخته، فقط نوع سختیش فرق داره.
بعد یک روز آدم می بینه داره به یکی دیگه فکر می کنه. حالا یک اسم دیگه اس که وقتی روی صفحه تلفن می افته آدم ذوق می کنه. یک آدرس ایمیل دیگه است که دیدنش باعث می شه نیش آدم تا بنا گوش باز بشه! خلاصه همون حکایت های قدیمی ولی با یک نفر دیگه. و شاید یک جدایی دیگه در پیش باشه...
به این چیزها فکر می کردم و به این که پیدا کردن یک شریک زندگی (دارم می گم شریک زندگی نه شوهر! یا زن) چه سخته. یک آن به ذهنم اومد که شاید این مدل ازدواج سنتی ایرانی اونقدرها هم بد نیست. تکلیفشون روشنه و مثل ما گ...گیجه نمی گیرند! و همون لحظه هم از خودم بدم اومد. مگر خودم کم دیدم و کم شنیدم که دخترها و پسرها مجبور می شن از عشقشون جدا بشن زیر فشار خانواده؟ مگر کم هستن جوانهایی که راه بی بازگشت خودکشی رو انتخاب می کنن؟ و مگر روزنامه ها کم می نویسن از همسر کشی؟
ای کاش همه این آزادی و حق انتخاب رو داشتند. متاسفانه در ایران (و خیلی کشورهای دیگه) داشتن حق انتخاب حتی در مورد خصوصی ترین بخش های زندگی چیز مسلمی نیست.
۳. یک نفر هست که هم به من نزدیکه و هم خیلی ازم دوره. دور چون گاهی در ساده ترین مسایل روزمره حرف همدیگر رو نمی فهمیم. اسمشو می گذارم مادام ایکس. چند وقت پیش مادام ایکس برام از یک مهمونی ایرانی تعریف می کرد که دو آقا، یکی ترک و یکی لر هم در آنجا حضور داشته اند. تازه مثلا دوست هم هستند. آقای لر کلی بد گویی می کنه از ترک ها تا بالاخره مادام ایکس بر می گرده و آقا رو می شونه سر جاش که: من اگر ترک بودم الان کلی بهم بر خورده بود. حالا ایشون (منظور آقای ترک است) نجیبه و چیزی نمی گه ولی بهتره شما احترام خودتون رو نگه دارید.
تا اینجا می شه به مادام ایکس و شهامتش تبریک گفت و از کنار این مورد هم رد شد که نیازی نیست متعلق به نژاد ( وای که چقدر از این کلمه بیزارم!) یا گروه خاصی بود تا در برابر چنین مزخرفاتی عکس العمل نشان داد. ولی از اینجا به بعد تازه موضوع جالب می شه. مادام ایکس در ادامه حرفش به من تمام رشته ها رو پنبه کرد و گفت: می دونی که فلانی لره! انگار بگه که: خوب تعجبی نداره که همچین رفتاری داره!
وقتی به مادام گفتم که خودش داره دقیقا همون رفتاری رو تکرار می کنه که بهش اعتراض کرده گفت: من که اینو جلوش نمی گم!
من هم هاج و واج موندم که چی بگم!
نژاد پرستی حال من رو بهم می زنه، حالا هر نوعش که می خواد باشه! نمی دونم اگر ما ایرانی ها این نژاد آریا رو نداشتیم که هی نشخوارش کنیم چیکار می کردیم! کی می خوایم بفهمیم که تاریخ مصرف این حرفها سالهاست که گذشته؟ چه می دونم، لابد نژاد برتر نیازی به مطالعه و تحقیق نداره!!!
۴. هنوز کلی حرف دارم ولی چشام دارن بابا قوری می شن! شب بخیر!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 22:13  توسط خانومچه
|
