تبليغاتX
ترنج

ترنج

عشق ورزیدن به انسانها
یعنی از واقعیت بیزار بودن.
کسی که میتواند عشق بورزد
همه چیز را می تواند دوست داشته باشد
فقط واقعیت را نه

به حقیقت عشق ورزیدن؟
شاید.
دریافتن می تواند عشق ورزیدن باشد.
ولی نه عشق به واقعیت:
واقعیت حقیقت نیست

آن چه دنیایی می شد
اگر واقعیت
این واقعیت دور و بر ما
حقیقت هم بود؟

نجات دنیا را از این واقعیت خواستن.
به دنیا آنطوری که میتوانست باشد عشق ورزیدن:
واقعیت را نپذیرفتن
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 13:57  توسط خانومچه  | 

Die Menschen lieben
das heißt die Wirklichkeit hassen.
Wer lieben kann
der kann alles lieben
nur sie nicht

Die Wahrheit lieben?
Vielleicht.
Erkennen kann Lieben sein.
Aber nicht die Wirklichkeit:
Die Wirklichkeit ist nicht die Wahrheit

Was wäre das
für eine Welt
wenn die Wirklichkeit
diese Wirklichkeit rund um uns
auch die Wahrheit wäre?

Die Welt vor dieser
Wirklichkeit retten wollen.
Die Welt wie sie sein könnte lieben:
Die Wirklichkeit
aberkennen
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 13:21  توسط خانومچه  | 

۱. زیتون تازگیها مطالب جالب و مفصلی در بارهء مهاجرت در وبلاگش گذاشته: http://z8un.com/

۲. مصاحبه آقای بهنود با رادیو آمریکا هم خیلی مفید بود و هم بامزه. اینکه حتی آدم باهوش و با تجربه ای مثل آقای بهنود هم ممکنه منظور طرف مقابل رو نگیره خیلی برای من و اعتماد به نفسم مهم بود! سوء تفاهم نشه ها! من خیلی خیلی آقای بهنود رو دوست دارم و براش احترام قائلم، نوشته هاش رو هم مرتب می خونم. ولی دیدن چیزهایی مثل حکایت جام زهر در این مصاحبه باعث می شه آدم فکر نکنه که اینجور آدم ها از آسمون اومدن!
حرفهایی که راجع به احمدی نژاد و سفر نیویورک زد هم یک نکتهء خوبی داشت. اون هم اینکه آقا ایشون رئیس جمهور ایرانه، می خواد خوشمون بیاد می خواد نیاد. برای اولین بار تونستم این موضوع رو قبول کنم و به خودم گفتم: این یک واقعیته ولی حقیقت نیست.
مصاحبه اینجاست:
http://www.voanews.com/persian/roundtableram.cfm?CFID=148280241&CFTOKEN=79647415

۳. می دونم که می خواستم راجع به کنسرت محسن نامجو بنویسم. یادم نرفته بود ولی هر چی فکر کردم دیدم من یکی از پس نوشتن همچین چیزی بر نمیام. باید می بودید و می شنیدید... همین!

۴. من انار رو هم خیلی دوست دارم. گاهی نوشته هاش حتی کمک بزرگی تو زندگیم بودن. حالا این شمارهء ۷ رو حتما بخونید و مثل من از خنده غش کنید:
http://thoughts.blogfa.com/post-228.aspx

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 1:24  توسط خانومچه  | 

امشب یک ایمیل به دستم رسید از دوستی که هنوز خیلی خوب نمی شناسمش. مادرش آلمانی و پدرش ایرانییه. از پدرش نوشته بود که خیلی مریضه و در بیمارستانه. از سکته های هر چند سال یکبار پدرش و عمل جراحی و ... نوشته بود. خیلی ناراحت کننده بود ولی از همه بیشتر این جمله من رو تحت تاثیر قرار داد: چند سال پیش که پدرم برای یک ماه به ایران رفت و دید هیچی مثل سابق نیست دلسرد برگشت و این سفر نزدیک بود واقعا بکشدش. او در حسرت سرزمینیه که دیگه وجود نداره.
این بلا سر خیلی از ما ایرانیها اومده. دلمون تنگ خاطراتمونه، تنگ کوچه و خیابونهاست، حتی دلمون برای بقال سر کوچه تنگ می شه تا چه برسه به فامیل و دوست و آشنا. وقتی برمی گردیم یک دفعه می بینیم همه چی عوض شده. حتی در عرض دو سه سال خیلی چیزها تغییر می کنند، حالا فکر کنید چه فشاری میاد به اونهایی که بعد از بیست سال برمی گردند.
یکی از خصوصیات غربت هم اینه که آدم شروع میکنه به رومانتیک کردن وطن. همه ی سختی ها و چیزهایی که آدم یک عمر به خاطرشون حرص و جوش خورده و بهشون فحش و لعنت فرستاده یادش میره، ولی یک دفعه بوی نون سنگک یادش میاد!!! ( راستی من بالاخره نفهمیدم چرا اینجا همه چی هست الا نون سنگک! بابا هموطنان عزیز که رستوران و قنادی ایرانی و نون لواش می زنید، این یک قلم رو هم یک جوری راه بندازید دیگه!!!) جالب اینکه وقتی آدم میره ایران میبینه که اونجا اصلا هیچکس دیگه نون سنگک نمی خوره! همه نون ماشینی می گیرن! اصلا کی می تونه پاشه بره تو صف وایسه؟؟؟
خلاصه این چیزها همه باعث میشن که آدم حسابی سردرگم بشه. حالا اگر فامیل و دوستها هم با آدم مثل یک خارجی از همه جا بی خبر رفتار کنند که دیگه واویلا. چه اشکها که من نریختم فقط چون یک دوستی به شوخی به من گفت وطن فروش یا خائن یا یک همچین چیزی...

چند وقت پیش یک بازی وبلاگی شروع شده بود دربارهء وطن. چه مطالب قشنگی هم نوشته شد. حالا که تموم شده ولی من تا همین حد خودم رو نخود آش کنم که من نمی خواهم وطنم جایی باشه که مردمش با چای برای تماشای سنگسار برن قبرستون:
http://shahrvandemroz.blogfa.com/post-74.aspx
http://www.zanan.co.ir/social/001027.html
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 23:40  توسط خانومچه  | 

۱. امروز توی بانک یک صفی بود که بیا و ببین. یک پیرزنی پشت سر من ایستاده بود. ۷۵ یا۸۰ سال را شیرین داشت. ازم پرسید فقط یک باجه بازه؟ گفتم نه دو تا ولی بازم کمه. چون فکر کردم ایستادن براش سخته گفتم اگر می خواهیید بنشینید، من جاتون رو نگه می دارم. چونه اش را بالا گرفت و با صدایی مهربان ولی محکم گفت: متشکرم ولی من می تونم بایستم! فهمیدم بهش بر خورده، اومدم درستش کنم، گفتم: من خودم هم اگر می شد، ترجیح می دادم بنشینم. (مثلا خواستم بگم که به پیری و جوانی نیست!) پیرزنه برگشت گفت: خوب شما بشینید، من جاتون را نگه می دارم! مردم از خنده! خیلی ازش خوشم اومد. البته من همیشه از دست این پیرزن پیرمردهای آلمانی حرصم می گرفت که مثلا اگر آدم تو اتوبوس پا می شد و می خواست جاشو بده بهشون قبول که نمی کردن هیچ، بهشون بر هم می خورد! با خودم می گفتم آخه این چه فرهنگییه که آدم نه کمک می کنه نه کمک می گیره! ولی موضوع چیز دیگه ایست و اونهم اینکه اینها مغرورند و نمی خواهند کسی بهشون ترحم کنه، اصلا ترحم هم نه، میگه خودم می تونم! توانستن مهمه! اینجا آدم پیرزن ها و پییرمردهایی را می بینه که به زور راه میرن ولی خودشون میرن و خریدشون رو می کنند. نمی خواهند به کسی متکی باشند جز به خودشون.
۲. این موضوع بالا من رو یاد اتوبوس سواری در ایران انداخت. بچه که بودم با مامانم سوار اتوبوس که می شدیم اگر جا بود، مامانم من رو مینشوند روی یک صندلی جدا بغل دست خودش. حالا من همین الانش هم که مثلا بزرگ شدم یک ذره جا بیشتر نمیگیرم تا چه برسه به اون موقع! ولی وای به حال کسی بود که جسارت می کرد و می گفت دختر جان می شه من هم کنارت بشینم؟ یا خانوم میشه بچتون رو روی پاتون بنشونید؟ وای وای! مامانم شروع می کرد براش از حقوق کودکان سخنرانی کردن و از احترام گذاشتن به کودکان و مگه دیگه کسی می تونست جلوشو بگیره؟ عجب ماجرایی بود! من کلی هم از خجالت آب می شدم!
الان فکر می کنم کار درستی نبود. احترام کودکان سر جاش ولی با اون وضع اتوبوس های ایران بد نبود یک کمی هم رعایت احوال مردم رو می کردیم. البته من که اون وقتها حق حرف زدن و اظهار نظر در این موارد رو نداشتم! لابد مامانم می گفت: حقوق کودکان سر جاش ولی دیگه شورش رو که نباید در آورد!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 19:24  توسط خانومچه  |