تبليغاتX
ترنج

ترنج

Ich weiß es sehr zu schätzen, dass du dir meinen Blog anschaust, obwohl Persisch nicht ganz dein Fachgebiet ist ; ) Liebste Grüße
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 1:3  توسط خانومچه  | 

۱. خیلی از دست بلاگفا عصبانیم!خیلی! امروز عصر بعد عمری تونستم بشینم و کلی بنویسم. بیشتر از دو ساعت نوشتم. تایپ کردن به فارسی هنوز خیلی برام سخته. ولی وقتی خواستم مطلب رو بفرستم، پاک شد! به همین راحتی! منم نشستم و یک فصل گریه کردم! بیشتر از سهل انگاری خودم حرصم گرفت. حالا تصمیم دارم دوباره همون مطالب رو بنویسم. وگرنه دیوونه می شم.

۲. چند روز پیش داشتم به دوستی ها، رابطه ها و جدایی ها فکر می کردم. به اینکه آدم عاشق می شه، دوست می شه، کلی احساس و وقت و انرژی می گذاره، تو شادی ها و غصه ها و نگرانی های هم شریک می شه و ... بعد یک روز، شاید بعد از ماه ها یا حتی سال ها یکی به اون یکی می گه: ما به درد هم نمی خوریم. حسابی آدم درب و داغون می شه! یک مدت انگار آدم خودش نیست. زیاد هم فرقی نداره که خودش جدایی رو خواسته باشه یا ازش جدا شده باشند. هر دوش سخته، فقط نوع سختیش فرق داره.
بعد یک روز آدم می بینه داره به یکی دیگه فکر می کنه. حالا یک اسم دیگه اس که وقتی روی صفحه تلفن می افته آدم ذوق می کنه. یک آدرس ایمیل دیگه است که دیدنش باعث می شه نیش آدم تا بنا گوش باز بشه! خلاصه همون حکایت های قدیمی ولی با یک نفر دیگه. و شاید یک جدایی دیگه در پیش باشه...
به این چیزها فکر می کردم و به این که پیدا کردن یک شریک زندگی (دارم می گم شریک زندگی نه شوهر! یا زن) چه سخته. یک آن به ذهنم اومد که شاید این مدل ازدواج سنتی ایرانی اونقدرها هم بد نیست. تکلیفشون روشنه و مثل ما گ...گیجه نمی گیرند! و همون لحظه هم از خودم بدم اومد. مگر خودم کم دیدم و کم شنیدم که دخترها و پسرها مجبور می شن از عشقشون جدا بشن زیر فشار خانواده؟ مگر کم هستن جوانهایی که راه بی بازگشت خودکشی رو انتخاب می کنن؟ و مگر روزنامه ها کم می نویسن از همسر کشی؟
ای کاش همه این آزادی و حق انتخاب رو داشتند. متاسفانه در ایران (و خیلی کشورهای دیگه) داشتن حق انتخاب حتی در مورد خصوصی ترین بخش های زندگی چیز مسلمی نیست.

۳. یک نفر هست که هم به من نزدیکه و هم خیلی ازم دوره. دور چون گاهی در ساده ترین مسایل روزمره حرف همدیگر رو نمی فهمیم. اسمشو می گذارم مادام ایکس. چند وقت پیش مادام ایکس برام از یک مهمونی ایرانی تعریف می کرد که دو آقا، یکی ترک و یکی لر هم در آنجا حضور داشته اند. تازه مثلا دوست هم هستند. آقای لر کلی بد گویی می کنه از ترک ها تا بالاخره مادام ایکس بر می گرده و آقا رو می شونه سر جاش که: من اگر ترک بودم الان کلی بهم بر خورده بود. حالا ایشون (منظور آقای ترک است) نجیبه و چیزی نمی گه ولی بهتره شما احترام خودتون رو نگه دارید.
تا اینجا می شه به مادام ایکس و شهامتش تبریک گفت و از کنار این مورد هم رد شد که نیازی نیست متعلق به نژاد ( وای که چقدر از این کلمه بیزارم!) یا گروه خاصی بود تا در برابر چنین مزخرفاتی عکس العمل نشان داد. ولی از اینجا به بعد تازه موضوع جالب می شه. مادام ایکس در ادامه حرفش به من تمام رشته ها رو پنبه کرد و گفت: می دونی که فلانی لره! انگار بگه که: خوب تعجبی نداره که همچین رفتاری داره!
وقتی به مادام گفتم که خودش داره دقیقا همون رفتاری رو تکرار می کنه که بهش اعتراض کرده گفت: من که اینو جلوش نمی گم!
من هم هاج و واج موندم که چی بگم!
نژاد پرستی حال من رو بهم می زنه، حالا هر نوعش که می خواد باشه! نمی دونم اگر ما ایرانی ها این نژاد آریا رو نداشتیم که هی نشخوارش کنیم چیکار می کردیم! کی می خوایم بفهمیم که تاریخ مصرف این حرفها سالهاست که گذشته؟ چه می دونم، لابد نژاد برتر نیازی به مطالعه و تحقیق نداره!!!

۴. هنوز کلی حرف دارم ولی چشام دارن بابا قوری می شن! شب بخیر!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 22:13  توسط خانومچه  | 

لازمه که یک توضییحی بدم راجع به مطلب پایین. فکر کنم وبلاگ نویسهای حرفه ای با دیدنش سردرد بگیرند. علت اینکه لینکها رو توی پرانتز نوشتم اینه که بلاگفا ظاهرا فقط از سیستم windows حمایت میکنه!!! یعنی من اصلا نوار ابزار رو نمیبینم تا چه برسه که بخوام ازش استفاده کنم. خیلی حرصم میگیره وقتی طوری رفتار میشه که انگار هیچ سیستمی به جز windows وجود نداره.
حالا نمی خوام ناشکری کنم. بازم خوبه که یک جایی هست که من رسما غر بزنم.
راستی گفتم غر یادم افتاد که چقدر غر عقب افتاده دارم.
حدسم درست از آب دراومد و مجبور شدم کامپیوتر جان را بدم تعمییر. دارم دق می کنم از فراغش. از دنیا و از ایران که بیخبرم. ایمیل، ببخشید پست الکترونیکی هم که هیچ، وبلاگ هم که اینقدر براش شور و شوق داشتم هم یک طرف. یک عالمه هم حرف دارم که دلم می خواد بنویسم. مثلا اینکه کنسرت نامجو عالی بود! فوق العاده بود! بعدا سر فرصت  تعریف می کنم.
الان عجله دارم، خونه خودم نیستم و بهتره از جلوی کامپیوتر مردم پاشم! در دیزی بازه ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 17:41  توسط خانومچه  | 

یادم نیست که اولین بار دقیقا کی بود که با موسیقی محسن نامجو آشنا شدم. چند ماهی میشه و از اون موقع روزی نیست که بدون صدا و موسیقی نامجو بگذرونم. موسیقی نامجو برای من ، توی زندگی من یک هدیه است. مثل اینه که یک روز صبح از خواب پا شده باشم و یک باغ پر از گل جلوی خونه ام درست شده باشه. من هر روز میرم توی این باغ و گلها رو بو می کنم و غرق عطرشون می شم. هر روز هم گلهای تازه ای می بینم که روز قبل متوجهشون نشده بودم. من سیر نمی شم از این همه زیبایی، از این همه احساس و این همه ظرافت.
چند وقت پیش که سر هرمس مارانا در مطلبی به نام ،،هری پاتر و آقای مشکینی یا عشق همیشه در مراجعه است.،، از کنسرت آقای نامجو تعریف کرد و یک خروار پز داد (http://hermesmarana.blogspot.com/2007_08_01_archive.html) داشتم از شدت حسادت میترکیدم! چند وقت بعد خوندم که آقای نامجو اومده اروپا. از اون روز کار من شد زیر و رو کردن صفحات اینترنت که ببینم یک کنسرت هم نصیب دهات ما می شود یا نه؟ البته از شما چه پنهان با خودم گفتم اگر هلند یا فرانسه هم باشد می روم. همش هم می ترسیدم که کنسرتی باشد و من خبردار نشوم. بالاخره هفته پیش مصاحبه کافه زمانه را دیدم(http://www.radiozamaneh.org/cafe/2007/09/post_59.html ) و از خوشحالی کله پا شدم! اگر این کامپیوتر جان تا هفته دیگه جونی داشت حتما ماجراهای کنسرت رو مینویسم. این روزا دم به دقیقه بازی در میاره!

واجب شد که یک غری هم بزنم به این مصاحبه کنندگان عزیز!
این که از شاهکار دفعه قبل خانم معصومه ناصری ( http://www.radiozamaneh.org/music/2007/02/post_120.html) که اون موقع حسابی سروصدای شنوندگان را در آورده بود و اعتراضات را می شد در قسمت نظرات خواند. این بار هم که خانم تند و تند می پریدند وسط حرفهای آقای نامجو! http://www.radiozamaneh.org/cafe/2007/09/post_59.html
ولی با شنیدن مصاحبه روز هفتم با اکبر گنجی http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2007/09/070907_ka-r7-ganji.shtml فهمیدم که باید خیلی هم از خانم ناصری ممنون بود! این آقای اردلان به وضع فجیع و اعصاب خوردکن و البته مسلما برای آقای گنجی روش توهین آمیزی یک بند می پره وسط حرف آقای گنجی و اصلا نمی گذاره بنده خدا حرف بزنه! اولا اگر همه چی رو میدونی و همه هم می دونند پس چرا مصاحبه می کنی؟ اگر هم وقت نداری بیخود می کنی مصاحبه می کنی! با این ،،سریع سریع،، گفتنها هم کیفیت مصاحبه رو میاری پایین هم رو اعصاب ملت رژه میری!
من اگر جای آقای گنجی بودم دو تا کلفت بارش می کردم و مصاحبه رو قطع می کردم! بیخود نیست که گنجی گنجی شده و خانومچه خانومچه!
ضمنا خیلی از جواب صادقانه گنجی در مورد خانواده اش خوشم اومد.
از خانم گنجی خیلی خوشم می اومد، از شیر دلی و شجاعتش و اینکه با سرسختی دنبال آزادی شوهرش بود. کمی هم دلخور شدم که گنجی برنگشت ایران. دلم برای خانواده اش سوخت. البته دارم فقط احساسمو میگم و گرنه این فضولیها به خانومچه نیومده! شاید اونها خوشحال هم باشن چون که عزیزشون الان در امنیته. شاید اصلا همه پیش هم در آمریکا هستند. من چه می دونم؟!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 17:36  توسط خانومچه  | 

مدتها بود که دلم میخواست وبلاگ داشته باشم. بلاخره به قسمت اول این آرزو رسیدم. قسمت دوم آرزو اینه که بتونم مرتب بنویسم. البته باید همین الان اعتراف کنم که به فارسی تایپ کردن اصلا آسون نیست!
الان یک کمی احساس بچه های کلاس اول رو دارم. فعلا جای ا،ه،و، ی و م را یاد گرفته ام!
این حالا به عنوان تمرین! ناسلامتی دیروز اول مهر بوده!

راستی به وبلاگ من خوش اومدین!
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 13:14  توسط خانومچه  |