تبليغاتX
ترنج

ترنج

این بلاگفا انقدر رفت توی اعصاب ما که بالاخره تصمیم به اسباب کشی گرفتیم. حالا هنوز از راه نرسیده و فرصت نکرده بودیم جول و پلاسمان را پخش کنیم و بیشتر اظهار فضل  بنماییم ولی اشکال نداره، شاید خانه جدید باز ما را سر شوق آورد.
این بلاگفاانگار تا آخرین لحظه باید رو اعصاب من راه بره! تا حالا یکبار هم نشد من بتونم مثل آدم لینک بدم ولی حالا که دارم میرم یک دفعه صفحه لینکش باز میشه!!! لابد می خواد من عذاب وجدان بگیرم!
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 18:39  توسط خانومچه  | 

عشق ورزیدن به انسانها
یعنی از واقعیت بیزار بودن.
کسی که میتواند عشق بورزد
همه چیز را می تواند دوست داشته باشد
فقط واقعیت را نه

به حقیقت عشق ورزیدن؟
شاید.
دریافتن می تواند عشق ورزیدن باشد.
ولی نه عشق به واقعیت:
واقعیت حقیقت نیست

آن چه دنیایی می شد
اگر واقعیت
این واقعیت دور و بر ما
حقیقت هم بود؟

نجات دنیا را از این واقعیت خواستن.
به دنیا آنطوری که میتوانست باشد عشق ورزیدن:
واقعیت را نپذیرفتن
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 13:57  توسط خانومچه  | 

Die Menschen lieben
das heißt die Wirklichkeit hassen.
Wer lieben kann
der kann alles lieben
nur sie nicht

Die Wahrheit lieben?
Vielleicht.
Erkennen kann Lieben sein.
Aber nicht die Wirklichkeit:
Die Wirklichkeit ist nicht die Wahrheit

Was wäre das
für eine Welt
wenn die Wirklichkeit
diese Wirklichkeit rund um uns
auch die Wahrheit wäre?

Die Welt vor dieser
Wirklichkeit retten wollen.
Die Welt wie sie sein könnte lieben:
Die Wirklichkeit
aberkennen
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 13:21  توسط خانومچه  | 

۱. زیتون تازگیها مطالب جالب و مفصلی در بارهء مهاجرت در وبلاگش گذاشته: http://z8un.com/

۲. مصاحبه آقای بهنود با رادیو آمریکا هم خیلی مفید بود و هم بامزه. اینکه حتی آدم باهوش و با تجربه ای مثل آقای بهنود هم ممکنه منظور طرف مقابل رو نگیره خیلی برای من و اعتماد به نفسم مهم بود! سوء تفاهم نشه ها! من خیلی خیلی آقای بهنود رو دوست دارم و براش احترام قائلم، نوشته هاش رو هم مرتب می خونم. ولی دیدن چیزهایی مثل حکایت جام زهر در این مصاحبه باعث می شه آدم فکر نکنه که اینجور آدم ها از آسمون اومدن!
حرفهایی که راجع به احمدی نژاد و سفر نیویورک زد هم یک نکتهء خوبی داشت. اون هم اینکه آقا ایشون رئیس جمهور ایرانه، می خواد خوشمون بیاد می خواد نیاد. برای اولین بار تونستم این موضوع رو قبول کنم و به خودم گفتم: این یک واقعیته ولی حقیقت نیست.
مصاحبه اینجاست:
http://www.voanews.com/persian/roundtableram.cfm?CFID=148280241&CFTOKEN=79647415

۳. می دونم که می خواستم راجع به کنسرت محسن نامجو بنویسم. یادم نرفته بود ولی هر چی فکر کردم دیدم من یکی از پس نوشتن همچین چیزی بر نمیام. باید می بودید و می شنیدید... همین!

۴. من انار رو هم خیلی دوست دارم. گاهی نوشته هاش حتی کمک بزرگی تو زندگیم بودن. حالا این شمارهء ۷ رو حتما بخونید و مثل من از خنده غش کنید:
http://thoughts.blogfa.com/post-228.aspx

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 1:24  توسط خانومچه  | 

امشب یک ایمیل به دستم رسید از دوستی که هنوز خیلی خوب نمی شناسمش. مادرش آلمانی و پدرش ایرانییه. از پدرش نوشته بود که خیلی مریضه و در بیمارستانه. از سکته های هر چند سال یکبار پدرش و عمل جراحی و ... نوشته بود. خیلی ناراحت کننده بود ولی از همه بیشتر این جمله من رو تحت تاثیر قرار داد: چند سال پیش که پدرم برای یک ماه به ایران رفت و دید هیچی مثل سابق نیست دلسرد برگشت و این سفر نزدیک بود واقعا بکشدش. او در حسرت سرزمینیه که دیگه وجود نداره.
این بلا سر خیلی از ما ایرانیها اومده. دلمون تنگ خاطراتمونه، تنگ کوچه و خیابونهاست، حتی دلمون برای بقال سر کوچه تنگ می شه تا چه برسه به فامیل و دوست و آشنا. وقتی برمی گردیم یک دفعه می بینیم همه چی عوض شده. حتی در عرض دو سه سال خیلی چیزها تغییر می کنند، حالا فکر کنید چه فشاری میاد به اونهایی که بعد از بیست سال برمی گردند.
یکی از خصوصیات غربت هم اینه که آدم شروع میکنه به رومانتیک کردن وطن. همه ی سختی ها و چیزهایی که آدم یک عمر به خاطرشون حرص و جوش خورده و بهشون فحش و لعنت فرستاده یادش میره، ولی یک دفعه بوی نون سنگک یادش میاد!!! ( راستی من بالاخره نفهمیدم چرا اینجا همه چی هست الا نون سنگک! بابا هموطنان عزیز که رستوران و قنادی ایرانی و نون لواش می زنید، این یک قلم رو هم یک جوری راه بندازید دیگه!!!) جالب اینکه وقتی آدم میره ایران میبینه که اونجا اصلا هیچکس دیگه نون سنگک نمی خوره! همه نون ماشینی می گیرن! اصلا کی می تونه پاشه بره تو صف وایسه؟؟؟
خلاصه این چیزها همه باعث میشن که آدم حسابی سردرگم بشه. حالا اگر فامیل و دوستها هم با آدم مثل یک خارجی از همه جا بی خبر رفتار کنند که دیگه واویلا. چه اشکها که من نریختم فقط چون یک دوستی به شوخی به من گفت وطن فروش یا خائن یا یک همچین چیزی...

چند وقت پیش یک بازی وبلاگی شروع شده بود دربارهء وطن. چه مطالب قشنگی هم نوشته شد. حالا که تموم شده ولی من تا همین حد خودم رو نخود آش کنم که من نمی خواهم وطنم جایی باشه که مردمش با چای برای تماشای سنگسار برن قبرستون:
http://shahrvandemroz.blogfa.com/post-74.aspx
http://www.zanan.co.ir/social/001027.html
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 23:40  توسط خانومچه  | 

۱. امروز توی بانک یک صفی بود که بیا و ببین. یک پیرزنی پشت سر من ایستاده بود. ۷۵ یا۸۰ سال را شیرین داشت. ازم پرسید فقط یک باجه بازه؟ گفتم نه دو تا ولی بازم کمه. چون فکر کردم ایستادن براش سخته گفتم اگر می خواهیید بنشینید، من جاتون رو نگه می دارم. چونه اش را بالا گرفت و با صدایی مهربان ولی محکم گفت: متشکرم ولی من می تونم بایستم! فهمیدم بهش بر خورده، اومدم درستش کنم، گفتم: من خودم هم اگر می شد، ترجیح می دادم بنشینم. (مثلا خواستم بگم که به پیری و جوانی نیست!) پیرزنه برگشت گفت: خوب شما بشینید، من جاتون را نگه می دارم! مردم از خنده! خیلی ازش خوشم اومد. البته من همیشه از دست این پیرزن پیرمردهای آلمانی حرصم می گرفت که مثلا اگر آدم تو اتوبوس پا می شد و می خواست جاشو بده بهشون قبول که نمی کردن هیچ، بهشون بر هم می خورد! با خودم می گفتم آخه این چه فرهنگییه که آدم نه کمک می کنه نه کمک می گیره! ولی موضوع چیز دیگه ایست و اونهم اینکه اینها مغرورند و نمی خواهند کسی بهشون ترحم کنه، اصلا ترحم هم نه، میگه خودم می تونم! توانستن مهمه! اینجا آدم پیرزن ها و پییرمردهایی را می بینه که به زور راه میرن ولی خودشون میرن و خریدشون رو می کنند. نمی خواهند به کسی متکی باشند جز به خودشون.
۲. این موضوع بالا من رو یاد اتوبوس سواری در ایران انداخت. بچه که بودم با مامانم سوار اتوبوس که می شدیم اگر جا بود، مامانم من رو مینشوند روی یک صندلی جدا بغل دست خودش. حالا من همین الانش هم که مثلا بزرگ شدم یک ذره جا بیشتر نمیگیرم تا چه برسه به اون موقع! ولی وای به حال کسی بود که جسارت می کرد و می گفت دختر جان می شه من هم کنارت بشینم؟ یا خانوم میشه بچتون رو روی پاتون بنشونید؟ وای وای! مامانم شروع می کرد براش از حقوق کودکان سخنرانی کردن و از احترام گذاشتن به کودکان و مگه دیگه کسی می تونست جلوشو بگیره؟ عجب ماجرایی بود! من کلی هم از خجالت آب می شدم!
الان فکر می کنم کار درستی نبود. احترام کودکان سر جاش ولی با اون وضع اتوبوس های ایران بد نبود یک کمی هم رعایت احوال مردم رو می کردیم. البته من که اون وقتها حق حرف زدن و اظهار نظر در این موارد رو نداشتم! لابد مامانم می گفت: حقوق کودکان سر جاش ولی دیگه شورش رو که نباید در آورد!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 19:24  توسط خانومچه  | 

Ich weiß es sehr zu schätzen, dass du dir meinen Blog anschaust, obwohl Persisch nicht ganz dein Fachgebiet ist ; ) Liebste Grüße
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 1:3  توسط خانومچه  | 

۱. خیلی از دست بلاگفا عصبانیم!خیلی! امروز عصر بعد عمری تونستم بشینم و کلی بنویسم. بیشتر از دو ساعت نوشتم. تایپ کردن به فارسی هنوز خیلی برام سخته. ولی وقتی خواستم مطلب رو بفرستم، پاک شد! به همین راحتی! منم نشستم و یک فصل گریه کردم! بیشتر از سهل انگاری خودم حرصم گرفت. حالا تصمیم دارم دوباره همون مطالب رو بنویسم. وگرنه دیوونه می شم.

۲. چند روز پیش داشتم به دوستی ها، رابطه ها و جدایی ها فکر می کردم. به اینکه آدم عاشق می شه، دوست می شه، کلی احساس و وقت و انرژی می گذاره، تو شادی ها و غصه ها و نگرانی های هم شریک می شه و ... بعد یک روز، شاید بعد از ماه ها یا حتی سال ها یکی به اون یکی می گه: ما به درد هم نمی خوریم. حسابی آدم درب و داغون می شه! یک مدت انگار آدم خودش نیست. زیاد هم فرقی نداره که خودش جدایی رو خواسته باشه یا ازش جدا شده باشند. هر دوش سخته، فقط نوع سختیش فرق داره.
بعد یک روز آدم می بینه داره به یکی دیگه فکر می کنه. حالا یک اسم دیگه اس که وقتی روی صفحه تلفن می افته آدم ذوق می کنه. یک آدرس ایمیل دیگه است که دیدنش باعث می شه نیش آدم تا بنا گوش باز بشه! خلاصه همون حکایت های قدیمی ولی با یک نفر دیگه. و شاید یک جدایی دیگه در پیش باشه...
به این چیزها فکر می کردم و به این که پیدا کردن یک شریک زندگی (دارم می گم شریک زندگی نه شوهر! یا زن) چه سخته. یک آن به ذهنم اومد که شاید این مدل ازدواج سنتی ایرانی اونقدرها هم بد نیست. تکلیفشون روشنه و مثل ما گ...گیجه نمی گیرند! و همون لحظه هم از خودم بدم اومد. مگر خودم کم دیدم و کم شنیدم که دخترها و پسرها مجبور می شن از عشقشون جدا بشن زیر فشار خانواده؟ مگر کم هستن جوانهایی که راه بی بازگشت خودکشی رو انتخاب می کنن؟ و مگر روزنامه ها کم می نویسن از همسر کشی؟
ای کاش همه این آزادی و حق انتخاب رو داشتند. متاسفانه در ایران (و خیلی کشورهای دیگه) داشتن حق انتخاب حتی در مورد خصوصی ترین بخش های زندگی چیز مسلمی نیست.

۳. یک نفر هست که هم به من نزدیکه و هم خیلی ازم دوره. دور چون گاهی در ساده ترین مسایل روزمره حرف همدیگر رو نمی فهمیم. اسمشو می گذارم مادام ایکس. چند وقت پیش مادام ایکس برام از یک مهمونی ایرانی تعریف می کرد که دو آقا، یکی ترک و یکی لر هم در آنجا حضور داشته اند. تازه مثلا دوست هم هستند. آقای لر کلی بد گویی می کنه از ترک ها تا بالاخره مادام ایکس بر می گرده و آقا رو می شونه سر جاش که: من اگر ترک بودم الان کلی بهم بر خورده بود. حالا ایشون (منظور آقای ترک است) نجیبه و چیزی نمی گه ولی بهتره شما احترام خودتون رو نگه دارید.
تا اینجا می شه به مادام ایکس و شهامتش تبریک گفت و از کنار این مورد هم رد شد که نیازی نیست متعلق به نژاد ( وای که چقدر از این کلمه بیزارم!) یا گروه خاصی بود تا در برابر چنین مزخرفاتی عکس العمل نشان داد. ولی از اینجا به بعد تازه موضوع جالب می شه. مادام ایکس در ادامه حرفش به من تمام رشته ها رو پنبه کرد و گفت: می دونی که فلانی لره! انگار بگه که: خوب تعجبی نداره که همچین رفتاری داره!
وقتی به مادام گفتم که خودش داره دقیقا همون رفتاری رو تکرار می کنه که بهش اعتراض کرده گفت: من که اینو جلوش نمی گم!
من هم هاج و واج موندم که چی بگم!
نژاد پرستی حال من رو بهم می زنه، حالا هر نوعش که می خواد باشه! نمی دونم اگر ما ایرانی ها این نژاد آریا رو نداشتیم که هی نشخوارش کنیم چیکار می کردیم! کی می خوایم بفهمیم که تاریخ مصرف این حرفها سالهاست که گذشته؟ چه می دونم، لابد نژاد برتر نیازی به مطالعه و تحقیق نداره!!!

۴. هنوز کلی حرف دارم ولی چشام دارن بابا قوری می شن! شب بخیر!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 22:13  توسط خانومچه  | 

لازمه که یک توضییحی بدم راجع به مطلب پایین. فکر کنم وبلاگ نویسهای حرفه ای با دیدنش سردرد بگیرند. علت اینکه لینکها رو توی پرانتز نوشتم اینه که بلاگفا ظاهرا فقط از سیستم windows حمایت میکنه!!! یعنی من اصلا نوار ابزار رو نمیبینم تا چه برسه که بخوام ازش استفاده کنم. خیلی حرصم میگیره وقتی طوری رفتار میشه که انگار هیچ سیستمی به جز windows وجود نداره.
حالا نمی خوام ناشکری کنم. بازم خوبه که یک جایی هست که من رسما غر بزنم.
راستی گفتم غر یادم افتاد که چقدر غر عقب افتاده دارم.
حدسم درست از آب دراومد و مجبور شدم کامپیوتر جان را بدم تعمییر. دارم دق می کنم از فراغش. از دنیا و از ایران که بیخبرم. ایمیل، ببخشید پست الکترونیکی هم که هیچ، وبلاگ هم که اینقدر براش شور و شوق داشتم هم یک طرف. یک عالمه هم حرف دارم که دلم می خواد بنویسم. مثلا اینکه کنسرت نامجو عالی بود! فوق العاده بود! بعدا سر فرصت  تعریف می کنم.
الان عجله دارم، خونه خودم نیستم و بهتره از جلوی کامپیوتر مردم پاشم! در دیزی بازه ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 17:41  توسط خانومچه  | 

یادم نیست که اولین بار دقیقا کی بود که با موسیقی محسن نامجو آشنا شدم. چند ماهی میشه و از اون موقع روزی نیست که بدون صدا و موسیقی نامجو بگذرونم. موسیقی نامجو برای من ، توی زندگی من یک هدیه است. مثل اینه که یک روز صبح از خواب پا شده باشم و یک باغ پر از گل جلوی خونه ام درست شده باشه. من هر روز میرم توی این باغ و گلها رو بو می کنم و غرق عطرشون می شم. هر روز هم گلهای تازه ای می بینم که روز قبل متوجهشون نشده بودم. من سیر نمی شم از این همه زیبایی، از این همه احساس و این همه ظرافت.
چند وقت پیش که سر هرمس مارانا در مطلبی به نام ،،هری پاتر و آقای مشکینی یا عشق همیشه در مراجعه است.،، از کنسرت آقای نامجو تعریف کرد و یک خروار پز داد (http://hermesmarana.blogspot.com/2007_08_01_archive.html) داشتم از شدت حسادت میترکیدم! چند وقت بعد خوندم که آقای نامجو اومده اروپا. از اون روز کار من شد زیر و رو کردن صفحات اینترنت که ببینم یک کنسرت هم نصیب دهات ما می شود یا نه؟ البته از شما چه پنهان با خودم گفتم اگر هلند یا فرانسه هم باشد می روم. همش هم می ترسیدم که کنسرتی باشد و من خبردار نشوم. بالاخره هفته پیش مصاحبه کافه زمانه را دیدم(http://www.radiozamaneh.org/cafe/2007/09/post_59.html ) و از خوشحالی کله پا شدم! اگر این کامپیوتر جان تا هفته دیگه جونی داشت حتما ماجراهای کنسرت رو مینویسم. این روزا دم به دقیقه بازی در میاره!

واجب شد که یک غری هم بزنم به این مصاحبه کنندگان عزیز!
این که از شاهکار دفعه قبل خانم معصومه ناصری ( http://www.radiozamaneh.org/music/2007/02/post_120.html) که اون موقع حسابی سروصدای شنوندگان را در آورده بود و اعتراضات را می شد در قسمت نظرات خواند. این بار هم که خانم تند و تند می پریدند وسط حرفهای آقای نامجو! http://www.radiozamaneh.org/cafe/2007/09/post_59.html
ولی با شنیدن مصاحبه روز هفتم با اکبر گنجی http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2007/09/070907_ka-r7-ganji.shtml فهمیدم که باید خیلی هم از خانم ناصری ممنون بود! این آقای اردلان به وضع فجیع و اعصاب خوردکن و البته مسلما برای آقای گنجی روش توهین آمیزی یک بند می پره وسط حرف آقای گنجی و اصلا نمی گذاره بنده خدا حرف بزنه! اولا اگر همه چی رو میدونی و همه هم می دونند پس چرا مصاحبه می کنی؟ اگر هم وقت نداری بیخود می کنی مصاحبه می کنی! با این ،،سریع سریع،، گفتنها هم کیفیت مصاحبه رو میاری پایین هم رو اعصاب ملت رژه میری!
من اگر جای آقای گنجی بودم دو تا کلفت بارش می کردم و مصاحبه رو قطع می کردم! بیخود نیست که گنجی گنجی شده و خانومچه خانومچه!
ضمنا خیلی از جواب صادقانه گنجی در مورد خانواده اش خوشم اومد.
از خانم گنجی خیلی خوشم می اومد، از شیر دلی و شجاعتش و اینکه با سرسختی دنبال آزادی شوهرش بود. کمی هم دلخور شدم که گنجی برنگشت ایران. دلم برای خانواده اش سوخت. البته دارم فقط احساسمو میگم و گرنه این فضولیها به خانومچه نیومده! شاید اونها خوشحال هم باشن چون که عزیزشون الان در امنیته. شاید اصلا همه پیش هم در آمریکا هستند. من چه می دونم؟!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 17:36  توسط خانومچه  |